تبليغاتX
عادت می کنیم...

عادت می کنیم...

دختري از قبيله ي باران که احساسش را نقاشي مي کند

دلتنگی

 

 

عزیزِ نازنینِ قدیمی!

گهگاه لب پنجره ی دلتنگی می ایستم و دنیا آنقدر برایم کوچک می شود

 که گویی از حیاط کوچک همسایه هم حقیر تر است

و غمی به بزرگیِ خودِ خدا

در حیاط خلوت دلم چنبره می زند

 و دلم همچو غروب های دلگیر جمعه می گیرد

...

آنگاه به یاد می آورم هوای شرجی عشق ات را که بر صورت احساسم می خورد

و به یاد می آورم خورشید محبتت را که چگونه  یخ تنهایی ام را ذوب می کرد

و صدای دلنشینت را که صدای به هم خوردن بال برفی فرشتگان را تداعی گربود...

آری ...

دلتنگی برایم یاد آور زلال بی مثال قلبت است

که روح مرا به بلندای هستی می رسانید

آنچنان بلند

که بر ثریا بوسه می زد

حال تو ببین!

ببین من به کجا رسیده ام

ببین که عشقت مرا همسایه ی دیوار به دیوار خدا کرده

و اکسیر دوست داشتنت مرا روئین تن ساخته

آنچنان جان سخت که هیچ تیری از کمان روزگار روح مرا نمی میراند...

خیالت آن چنان دلنشین است که دنیا دیگر برایم کوچک نمی ماند

 و غصه از دلم رخت بر می بندد

...

گوش کن !

صدای گام هایت که در دالان قلبم می پیچد چه موسیقی زیبایی را می نوازد

ببین!

قد کشیدن احساسم را ببین!

جوانه زدن روحم را از اطلسی ها بپرس

...

به آسمان که نگاه کنی

مرا خواهی دیدکه  دوست داشتنت را بر روی ابرها نقاشی می کنم

...

نگاه کن

جهانگیر شدن عشقت را در جهانم نگاه کن...

 

 

پی نوشت۱:

عزیزکم:

فدای مخمل صدات بشم که منو تا آسمون هفتم  می بری با خنده هات ,

دلم پر  می زنه واسه لمس تنت....

واسه گم شدن انگشتات توی موهام...

نه اصلا واسه کنارِ تو بودن...

واسه فقط نگاه کردنت....

نه حتی نگاه  نکردنتم نه....

واسه نفس کشیدن توی هوایی که بوی نفس های گرم و عمیقت رو میده....

دلم پر که نه پرپر می زنه...

پر پر

پر

پر

پر

...

با تو آرومم..با تو شادم..با تو "هستم"...

نمی خوام ترکت کنم...نمی خوام

ولی...

 

پی نوشت ۲:

توی همه کسایی که خط خطی های منو می خونن , جدای از چند تا دوست مهربون ,من یه عزیز دوست داشتنی دارم که هر چند دیر تر از بقیه باهاش آشنا شدم ولی خیلی دوسش دارم و به نظرم یکی از بهترین آدمای دنیاست!

دوست دارم ..ساده ی معمولی!

 اسمشو نمی نویسم چون که می دونم دوست داره همیشه منو از دور نگاه کنه!

 

 پی نوشت ۳:

وقتی داری تند تند کاراتو انجام میدی نمی دونم چی میشه که یهو یادت میاد اینجا رو اصلا دوست نداری

...

اصلا خوشت نمیاد ازش و تا حالا هم که بهش عادت نکردی...

یهو ناغافل اشکات می ریزه و یادت میاد که اون خونه ی پروانه ای رو چقدر دوست داری...

یاد این می افتی که چقدر اونجا با شور و هیجان می نوشتی و اینجا فقط واسه این که نگن"چرا آپ نمی کنی" می نویسی...

نه شوری نه هیجانی...

فقط بر می داری یکی از شعرای قدیمیتو کپی پیس می کنی و  به سنت قدیم چند تا پی نوشت می زنی تنگش...

و السلام!

دلم می خواد اونجا بنویسم

از این جا بدم میاد

خیلی!

 پی نوشت عصر:

من از اینجا منتفرم ..اصلا دوست ندارم اینجا بنویسم...

میرم همونجا

هر فحشی هم دوست دارین بدین

 

http://baranweblog.blogfa.com      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 22:36  توسط مرجان  | 

اندکی زنانگی...

 

 و در برابر آینه

به خود می نگرم

و دستی می کشم

به اندام باریک و زنانه ام

که بلای جانم شده  در این روزگار

دستی می کشم بر گیسوان بلندم

 و به یاد می آورم

گیسوان زن ایوب را

که بی آبرویش کرد

دستی می کشم بر شکمم

و به یاد می اورم

شکم  برآمده مریم را

که بی آبرویش کرد

...

و نیمه شب

با  گیلاسی شراب

و اندکی سرخاب و زنانگی

تمام وجودم را

محو مردی عیاش کنم

تا بی آبرو شوم

و به من

لقب فاحشه دهند

و زنان باکره

 مرا "نجس"بخوانند

و صدای بی عفتی ام

گوش فلک را کر می کند

و من تنها صدای شکم گرسنه ام  را می شنوم...

 

د رکمال احترام برای آنان که از مستمندی تن به رذالت می دهند...

البته بی هیچ جانبداری!

 

پی نوشت:


۱)بر پدر و مادر بلاگفا لعنت که از عصره این قسمت نظرات وامونده ی بی صاحابش خرابه نه ما می تونیم نظر بزاریم و دوستان بسی خوشحال شوند ...نه آنها...

۲)قال سید اردی بهشت:(مع اس ام اس)

حاج خانم جان!محض رضای شیطان...یک احوالی از کتابهایتان بپرسید!

۳) ما این روزا کلا زدیم توی کار دلجویی ....

کسی کاری داشت واسه دلجویی و اینا ...تو رو خدا تعارف نکنه!ما همه جوره در خدمتیم!

۴)این زن جان ما بالاخره دلش به تاپ تاپ افتاد و برگشت  به آغو ش پر از مهر و محبتمان...ما هم قول دادیم برایش طلا بخریم!

باشد که روزی تمام زن هایم را یک جا به ماه عسل (جمکران)ببرم!

۵) ترانه بالا رو فقط به خاطر یه عدد عزیز دیوانه گذاشتم...

و گرنه حوصله ی جیغ و داد ندارم!

۶)عزیز مهربان !

قالب رو که به خاطرت عوض کردم..تو رو خدا آهنگو بی خیال!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 0:31  توسط مرجان  | 

برای بانوی موسیقی و شعر

 

یادت می آید؟

یادت می آید تمام شب های بی خوابی ما را که تا خود سپیده بلند بلند ,قهقهه می زدیم و صدای مادر می آمد که آرام تر...

تو سیگاری آتش می زدی و من اخم می کردم...

آنقدر دوستت داشتم که نمی توانستم تحمل  کنم که دود سفید سیگار مهمان ریه هایت شود  و  فردایت را کوتاه قد کند..

ببین !

زمان زیادی که نگذشته..همین گذشته ی پشت سرمان نه آن دور دورها..

در گرگ و میش امیدم بود...از گریه پر بودم...تنها...خسته و بی پناه...

در به در  دنبال شا نه ای که "امن "باشد...

آمدی...آغوشت را باز کرد ی..برایم تار زدی و گفتی :بیا بغلم خواهرک لجباز من...

..

تو شدی خواهر بزرگ عاقل و من ,کوچک یک دنده ..

خنده هامان..گریه هامان...به سخره گرفتن دنیا و مستی مان را یادت مانده؟

یادت مانده که قَسَمت دادم جان شاخه نبات را که دیگر هرگز بوی سیاست ندهد خط خطی هایت...

گفتم :می ترسم از نامردمیِ مردم...

و تو لبانت را به هم دوختی...

ببین همه چیز را که فراموش کنی ...ایمان دارم که شب یلدامان  را از یاد نخواهی برد و تفال به خواجه را ...

روز میلادم و شادی بی اندازه ی تو که از کیلومتر ها آن سو تر برایم تولدت مبارک را می خواندی...

و من تنها با تبریک تو بود که برای لحظه ای اشک هایم را پاک کردم و خندیدم...

...

حال تو بگو!

بشین کلاهت را قاضی کن  دو دوتا چهارتایی کن و بگو :

آخر این دختر دیوانه که باران را  ترانه می شود که دلش آنقدر بزرگ نیست که دوریم را تحمل کند...نبو دنم را...نداشتنم را...نشنیدنم را...

...

..

من سردم است...می ترسم ...می گویند ترس برادر مرگ است..

می ترسم که خنده بر لبانمان بخشکد... می ترسم که دیگر صدای تاری را نشنوم.. می ترسم که دیگر ترانه هایم همه درانتظارت ,جان دهند...

می ترسم که دیگر مهمان درد دلهایت نشوم...

می ترسم که دیگر دختر بارانی پروانه نویست نباشم..

می ترسم

می ترسم...

 

و اما تو...

خدای نداشته ی زندگی من:

من امشب با تمام لامذهبی ام ,زانو می زنم در آسمانت...آنقدر گریه می شوم..آنقدر صدایت می زنم ...آنقدر باران می شوم....آنقدر فریاد می شوم دل شکسته ام را ,تا که صدایم را بشنوی...

بلند شو و خودی نشانم ده...بلند شد و صدای مرا بشنو که امشب نفس کم آوردم از شدت گریه...

من عزیز هم قبیله ام را می خواهم...

همین!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 20:13  توسط مرجان  | 

صدای زنگ ساعت

 

هم بسترِ بستر رویاهای من

گوش کن!

صدای زنگ ساعت آوار شده بر تن لحظه ها

همان ساعتی که "جدایی" را سه بار می نوازد..

ج ُ ....دا...یی

و دیوانه وار تکرار میکند

تکرار...

بیدار شو از این رویای دلچسب

و برو

برو و  پازل فردا را زیباتر بچین

..

دلواپس اشک هایم نباش

نترس که احساسم در هوای برفی زندگی ,بیمار شود

و همچو گنجشکی خیس و باران خورده

 در آن سوی پنجره ی بسته ای بماند

و با حسرت و بغض

به آتش شومینه ای بنگرد

که در کنارش

گربه ی حریص ملوسی دراز کشیده

و بلرزد از نگاه هرزه ی گربه های دنیا

...

برو و نگران درد خفیف  وجدانت نباش

با مسکنی از صبر درمان می شود آخر

..

تقویم که ورق بخورد

من تنها ,صفحه ای خواهم شد در دفتر خاطرات زندگی ات

صفحه ای سپیدتر از پرهای قو

با چنر گلبرگ خشکیده ی اطلسی

و بوی مست کننده ی بهار نارنج

...

نترس که بغض ,همبازی گلویم شود

  و من جام  لحظه های تلخ  تنهایی را تا خط هفتم سر بکشم

و سیاه مست شوم  از دلتنگی

نترس که باران نبارد روزی

...

گهگاه به یاد خواهی آورد

دخترکی را که با اشک هایش ,باران را همسفره ی لحظه هایت می کرد

 ودلش را پیشکش نگاهت کرده بود

...

...

صدای سوت قطار می آید

قطاری که تو در آن مسافر روشنی فردا خواهی شد

برو و در کنار پنجره ی کوپه ی حقیقت بنشین

 و بگو:

تمام شد دیگر!

...

...

در فرداها ی روشن آینده

من  تنها تصویر مه آلود دخترکی خواهم بود با گیسوان پریشان  که  تو را ترانه می خواند...

 تصویری که لحظه به لحظه محو تر می شود...

 

         

 

پی نوشت 1:

صدای زنگ تلفن ,هر بار رعشه می اندازد بر تنم...

 

پی  نوشت 2:

حا ل همه ی ما خوب است!

..

خواستی باور کن...

نخواستی ..

 سیگاری آتش بزن...از پشت پنجره به خیابان نگاه کن..

گوشی تلفنت را دست بگیر و بگو :به دَرَک!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 14:49  توسط مرجان  | 

نامه

 

نور شمعی سو سو  می زند..

 و پنجره ی اتاق ,روزنه ی ست به دل سیاه شب

قلم ,تن سپید کاغذ را بوسه باران می کند

و از هم آغوشی این دو

نامه ای زاده می شود برا ی تو

...

سلامم را  می نویسم

تا دیگر سلام نکرده,خداحافظی نکنی

و از قول سید می گویم

که"حال همه ی ما خوب است"

و چه دروغی خنده دار تر از این..

برایت از سرمای استخوان سوز دنیایم می نویسم

و از سنگینی بار سبک دانش

از دخترکی می نویسم که طلوع  را مشق می کند

...

نامه را در لای گلبرگ های کوکب و محبوبه ی  شب می پیچم

تا که  باز یادم تو را فراموش شود

  و رد بوسه ای  در  انتهای نامه

گواهی ست بر دلتنگی ام...

..

ببین!

نامه هایم همه حسرت به دل یک جواب مانده اند

 و نامه ای ننوشته ی تو

برایشان همان موعودی ست  که هر غروب همچو قدیسان

در انتظارش می خوانند:

"خدا کند که بیایی"

...

 می دانی؟

چشمم به دردنیایم خشک شد

گویی از همان روز که نگاهت بر نی نی نگاه من بوسه زد

چشمانم  دیگر آینه ی تمام نمایی شد از تو

که در هجوم اشک های بی امان شب های بی تو بودن

یعقوب وار

کم سو گشت...

کدامین باد بوی پیراهنت را خواهد آورد؟

...

من می دانم

ایمان دارم که دوباره خواهم دید, طنازی نرگس ها را در باد

ایمان دارم که دوباره شادی را رقص خواهم شد

ایمان دارم که دلک بی قرارم

بزرگ خواهد شد

قد می کشد در  لا به لای گندآب نداشتنت

می دانم

که از تو خواهم گذشت

نه با کین و درد

که با مهر

..

می دانم!

ایمان دارم!

                       

 پی نوشت ۱:

نامه...نامه...نامه...

می دانی کی به عاشق بودنت شک کردم؟

..

آن روز که به خاطر "مصلحت اندیشی" نامه هام را انکار کردی...

 

پی نوشت ۲:

قالب  را به خاطر یک عزیز مهربان تغییر دادم!امیدوارم که خوشش بیاید!

 

 پی نوشتنیمه شب:

دلم تنگ است...قد تمام دنیا که این روزها انگار به آخرش رسیده ام...

نیمه شب است و تو نیستی که با صدای خنده هایت به خواب روم...

نیستی عزیزدل..نیستی..

دلم تنگ است...همین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 14:44  توسط مرجان  | 

اعتراف

 

صادقانه اعتراف می  کنم که گاهی

یادت می آید بر رو ی یکی از نیمکت های خاطرم می نشیند

نی لبکی در دست  می گیرد

و آنچنان سوز ناک و غریب نواز می نوازد

که ناغافل

صورت احساسم خیس اشک می شود

...

باید اعتراف کنم که گاهی هوا آن چنان بوی تنت را می دهد

که گویی

هم نفس باد شده ای و در کوچه های دلم سرک می کشی

...

باید اعتراف کنم

که غروب هر دوشنبه

باز هم به یادت

گلی می چینم از گلستان خیالت

و در لابه لای گسیوانم می گذارم

و آنگاه که عقربه های ساعت

هم بستر عدد "هفت " می شوند

دلم آنچنان کلافه می شود

که انگار خودم را گم کرده ام

...

آری

من اعتراف می کنم

که گاهی راهم را کج می کنم و با امید و دلهره ی دخترکی نوبالغ

از کوچه ی خاطراتمان عبور می کنم

تا که شاید

تو باز همان پسرک گردن باریک شعرهای فروغ باشی

که بر سر کوچه لب جوی نشسته

و برایم بوسه می فرستد

آری...

من این چنین ساده لوح می شوم گاهی

... 

پسر عشق بازی های شب هنگام خیال!

هنوز هم

آنگاه که ابرهای حقیقت را کنار می زنم

ستاره ای را در پس آن های می یابم

که همان یاد توست

...

این را بدان

بدان که گل محبت آن روزهایت

 هنوز

در گل خانه  ی دلم نفس می کشد

و من همان باغبانی ام

که جای تیغ تن تو

بر رو ی انگشتم مانده

تیغی که از جنس بی وفایی هایت است

...

آری من هنوز همان باغبان پیر قدیمی ام!

....

.......

 

پی نوشت:

این روزها  نامهربانی هایت به اوج قله ی خود رسیده ,هم از خودم بی خبری و هم از دلم...

خیالی  که نیست...

گلایه ای هم نیست

...

عادت می کنیم!

طلوع خواهم کرد...

طلوع!

 

 پی نوشت بارونی بعد از ظهر ابری:

 

منی  که از صبح هزار بار دستم رفته روی گوشی تلفن تا شماره ات رو بگیرم و تو با اون صدای مردونه ات بگی :سلامممممممممم عزیزم!

 و من بخندم و بگم: سلام فدات شم...

صداتو نازک کنی و بگی :خوبی؟

 و "ی" خوبی رو بکشی و من  بلند بلند بخندم...

ولی هر  بار یه کسی توی گوشه های ذهنم داد می زنه که:نه دختر...نکن این کارو...مال تو نیست ...یادته؟

منی که توی عشقت ,شهره بودم به دیوونگی حالا باید مثه خانمای باکلاس مثه آدم بزرگا منطقی باشم و پشت میز بشینم و درس بخون و دلمو پرت کنم گوشه ی اتاق..

منی که این روزا هر کسی می خواد به شیوه ی خودش آرومم کنه ومنم  الکی میگم :آروم شدم...

باید حروم کنم شونه های مردونه ات رو به خودم  ...به این که بگی :بیا بغلم بخواب...آروم باش!

منی که دوست دارم جلومو بگیری و بگی:عوضی!کدوم گور ی میخوای بری؟ تو سهم منی...

ولی تو سکوت می کنی  و هیچی نمی گی...

فقط میگی:هنوزم لجبازی!

...

دلت میاد بارون بباره و تو از پشت پنجره نگاه کنی و لپ تاپتو باز کنی و به کارات برسی؟

 

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:14  توسط مرجان  | 

خواب و بیدار

 

خدای خواب شب های بی خوابی  من!

بیدار شو از این خواب طولانی  زمستانی ات دیگر

بیرون بیا از زیر کرسی فراموش کردنم

نگاه کن من چه معصومانه زنگ در خانه ات را می فشارم

زیر باران ماندم آخر

بی پناه و خسته

می دانی؟

پناهم آغوشی  بود که چتر می شد بر سرم در این کولاک بلا

که بادی زد و چترم درطوفان گم شد

و خسته

خسته از نمایش نامه های زندگی

که در آنها تنها سیاهی لشکر هستم

...

خداوندگار می خانه ها

بیا  تا گیلاس شرابی با هم بنوشیم

به سلامتی شب های سیاه روزگار

افتان و خیزان

دنیا را به سخره بگیریم

و آن گاه

دست در کمر من برقص

تا بدانی که رقصیدن به ساز این دنیا

تنها,کمری می خواهد که خم از غم عشق است...

...

پس تو را  ای هم رقص من

قسم!

به هما ن گل های سبز چادر سفیدم در آن امامزاده ی غریب

در آن غروب غریب کش بارانی

به فرشته هایت بگو که  تمام کنند سمفونی خوابت را...

بیدار شو هم رقص!

بیدار شو و نگاه کن به دست های مانده در راه آسمانم...

خواب دیگر بس است رفیق!

زمستان  هم دارد جان می دهد در گذر روزها و ثانیه ها

گلدان یاس رازقی احساسم جوانه می زند ...

نگذار سرمای زمستان نبودنت خشکیده اش کند....

بیدار شو رفیق!

 

پی نوشت:

دستی می خورد بر شانه ام..ناشناسی ست...می گوید:خداست...

هنوز مست دیشب است...کنارم می نشیند...دستم را می گرد و می گوید:

هی دختر!بیدار شو...

....

چشمانم را باز می کنم !

...

من خواب بودم نه خدا...

 

  و  اما...

مجبور شدم به جدایی...همین!

مجبور شدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 15:5  توسط مرجان  | 

سلام

 

مادر بزرگ همیشه می گفت :سلام سلامتی می آورد!

پس :

سلام!

پی نوشت:

سلام...اولین ستاره ای است که به مخاطب چشمک می زند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 15:3  توسط مرجان  |